امروز 06 اسفند 1396  , 09 جمادی الثانی 1439  , 2018 February 25
 
کد مطلب: 33
زمان انتشار: 18 مهر 1393 - 19:53:03
بازدید از این مطلب: 2952
اسماعیل... اسماعیل

اسماعیل... اسماعیل

 >  -















شهید اسماعیل شاکرپور یکی از نوجوانان هنرمند شهر لار بود که نقش مهمی در پرورش استعدادهای هنری و انقلابی نونهالان و نوجوانان این شهر داشت. 
 - 
وی که هنگام شهادت در عملیات رمضان سال 1361، 16 سال داشت مربی سرود و تئاتر نوجوانان و نونهالان ستاد تبلیغات اسلامی مسجد امامزاده میر علی بن الحسین بود. علاوه بر این وی خطاط نقاش شاعر و قاری قرآن بود. ستاد تبلیغات مسجد امامزاده پس از شهادت اسماعیل به نام پایگاه شهید اسماعیل شاکرپور تغییر نام داد. از گروه سرود و تئاتری که اسماعیل مربی گری آن را به عهده داشت چند سال پس از شهادت وی، حسین ابوالحسن پور و علیرضا گلابی نیز شهید شدند. نوشته زیر در تیرماه 87 نوشته شده است.

بیست و شش سال گذشته است. بیست و شش ساااال؛ اما هنوز هم که بخواهم تو را تصور کنم سرم را بالا می گیرم- خیره شدن کودکی به مردی- و از یاد می برم که شانزده سال بیش نداشتی بیست و شش سال پیش. برایت گفتم؟ نگفتم. همین چند روز پیش رفته بودم امامزاده. زیر سایه‌ی همان درخت کناری که حالا دیگر نبود نشستم. هیچ چیز آنجا نمانده. فقط گاهی صدایی از دور به گوش می رسد. صدای کودکی که شیطنت می کند و روی قبرها بالا و پایین می پرد و صدای " آقا میر" و صدای تو...
 
من خندیدم. از ته دل خندیدم و تو در خروجی را نشانم دادی. اشتباه کردی که مرا روز آخری اخراج کردی. تقصیر خودت بود با آن پانتومیم خنده دارت. یکی از بچه ها می گفت که خوابت را دیده که سر جاده اهواز به نمی دانم کجا نشسته ای منتظر. می پرسد: "ها! اسماعیل اینجا نشسته ای؟" و تو می گویی: "منتظر بچه‌های محله ام." بچه ها فکر نمی کردند ماه رمضان عملیات شود و بی اجازه برگشته بودند لار. اما تو برنگشته بودی و حالا آمده بودی به خواب یکی از بچه‌ها که: بچه‌های محله من را تنها گذاشتند. بچه‌ها از خود بی خود بودندکه خبر آمده بود تو دیگرباز نمی گردی... و چه عاشورایی شد آن رمضان.
 
آن روز صبح آمدم برای آخرین بار ببینمت. از امام زاده تا سه راهی که حالا چهار راه شهید باقرپوریان است راه کمی نبود برای کودکی 9 ساله و من فراموش کردم که بابا اجازه تنهایی خیابان رفتن نداده. وقتی رسیدم سه راهی، در بزرگ سپاه پشت شلوغی پیدا نبود. فقط از باز شدن بالای در می شد فهمید که گاه کسانی داخل و خارج می شوند. مردم موج می آوردند  برای داخل شدن؛ اما موج برمی گشت و برخی می افتادند زیر دست وپا و آرنج بزرگتر ها می خورد به سر و صورت من.. نمی شد داخل شد. خسته شدم. گوشه ای ایستادم. دسته ای زنان عزادار از مینی بوس نظامی پیاده شدند و از برابرم گذشتند. معلوم بود از خانواده شهدا هستند. چند بچه‌ی قد و نیم قد چادر بعضی از زنها را گرفته بودند. سربازی از در کوچک کناری آنها را به داخل ساختمان سپاه هدایت می کرد. بی اختیار پریدم؛ چادر یکی از زنها را گرفتم و با احترام تمام وارد ساختمان سپاه شدم.
 
هر ده نفرتان* را خوابانده بودند توی یک سالن. با پارچه های سفیدی که سر و ته گره داشت. مقابل پارچه ای که نام تو را بر خود داشت نشستم. گاه کسی ناله می کرد و التماس برای باز کردن پارچه ای و همه جمع می شدند گرد یک پیکر. منتظر بودم یکی بیاید ناله ای کند و التماسی برای دیدن چهره ات. آخ....چقدر انتظار سخت است. اسماعیل... اسماعیل... بیست و شش سال گذشته است و آخر هم کسی پیدا نشد چهره‌ات را نشان دهد.
 
 به گمانم ده دقیقه ای گذشت و بالاخره مردها آمدند و هر چهار نفر یک پیکر را تا بالای زانو- تا مقابل چشمان من بلند کردند. تا پشت در خروجی همراهت آمدم. بعد تو رفتی آن بالا و دیگر دستم نرسید. از سپاه که خارج شدم بچه های گروه سرود مسجد امام زاده منتظر بودند.تقریبا همانطور که هنگام اجرای سرود ما را به صف می کردی  طول مسیر تشییع را جلو تابوتت طی کردیم. دست هیچ کدام از ما به تابوتت نرسید فقط حسین از ما رشید تر بود و دیدم که بالاخره دستش به تو رسید.
 
*لازم به توضیح است که شهید حبیب الله قنادی چند هفته پس از 10 شهید دیگر این عملیات به شهادت رسید و تشییع وی در مراسمی جدا از ده شهید دیگر صورت گرفت.
 


زمان انتشار: 18 مهر 1393 - 19:53:03
نظرات
بدون نام >18 مرداد 1394 - 01:24:23
دکترسلام م هستم نظرمن جواب نفراولی وهمه ادمها یی که فکرمی کنند مملکت ملک پدرشان است وتنهاخودشان دوستدارشهداوانقلاب هستند وبس لطفا نظرما راهم ودسایت فراردهبد موفق باشید برادرخوبم .م .44hks
ایمیل:    سایت:
بیثواط >3 ارديبهشت 1394 - 08:14:04
خوش عالم که به جمع ما شهید پرستان،مرده پرستان،آهن پرستا،مطحجرهـــــــا ،بیصواط هاو....پیوستید!!!!!!!!!!!!! مرگ بر این دولت مردم فریب
ایمیل:    سایت:
پسر دهه شصتی >17 آذر 1393 - 06:13:45
مطلب تاثیرگذاری بود...بسیار تاثیرگذار... یاد این حرف امام افتادم: شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصلشان عند ربهم یرزقونند.
ایمیل:    سایت:
فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید: - به حروف بزرگ و کوچک توجه شود:



دیگر خبرها
یادداشت کوتاه
کوچه جنی

محرم که می‌شد روی زمین بند نبودیم. اسبی انگار ما را برمی‌داشت و می‌برد تا ظهر عاشورا هر جاخواست پیاده‌مان کند. اسبی که سفید باید باشد با یال خونین آنطور که می‌گفتند.
امامزاده با شکوه‌تر می‌شد. مردها احترام برانگیزتر می‌شدند وما مردتر می‌شدیم درجدال برای برداشتن علم‌های سنگین و حسرت از ناتوانی برداشتن بیرق.
حوالی دو -سه نیمه شب که دسته‌ی محله‌ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می‌شد و سینه زنی خاتمه می‌یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می‌شد که نمی‌دانم چرا...؟ می‌رفتیم توی ساباتهای تاریک یا پشت برکه‌ی محله قایم می‌شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته‌ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می‌پریدیم جلوشان و زهره‌شان را می‌ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش‌های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می‌کردیم.
بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی‌دهد. نقشه‌ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم. در محله‌ی ما کوچه‌ی بن‌بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه‌ی مخروبه‌ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است. پیرزنی ماهی یک بار به آن مخروبه سر می‌زد. پیرزن صورتش پیچیده بود. با کسی سخن نمی‌گفت. فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه‌های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته‌ی حیاط.شب که می‌شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو. اگر از آن جا می‌گذشتی و تصادفاسرت را برمی‌گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی. بی گمان در آن شب‌ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي‌گرفتند با دیدن آن صحنه.
این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها برویم توی کوچه قایم شویم. نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه. دو متر ی داخل شدیم. دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می‌ترسیدیم. دم پایی هامان را در آوردیم و توی دستمان کردیم. نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم. آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم. بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. صدای" بابام بابام"ی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده‌اند و صدای دیگری که می گفت جن نبودند" پتور "بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.

 -   

درباره ما  |  ارتباط با ما  |  فرهنگ و هنر  |  سیاست  |  اجتماعی  |  مقالات ادبی  |  شعرها  |  کتاب ها  |  مصاحبه ها  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬