امروز 06 اسفند 1396  , 09 جمادی الثانی 1439  , 2018 February 25
 
کد مطلب: 24
زمان انتشار: 23 مرداد 1391 - 08:26:13
بازدید از این مطلب: 5097
دفاع از پایان نامه دکتری در دانشگاه شیراز

دفاع از پایان نامه دکتری در دانشگاه شیراز

فرهنگ و هنر >  -

جلسه دفاع از پایان نامه دکتری من برگزار شد و استادان فاضل دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز با درجه "عالی"- حداکثر درجه ای که برای پایان نامه دکتر ی می توان در نظر گرفت، بنده را فارغ التحصیل کردند. موضوع پایان نامه من " بررسی نمودهای حماسی در شعر نو " بود. استاد راهنما، دکتر محمد رضا امینی و استادان مشاور دکتر کاووس حسن لی و دکتر غلامرضا کافی بودند.

 -  این پایان نامه و مدرک دکتری را به همه دوستانی که دوست داشتند بنده دکتر ادبیات فارسی باشم تقدیم می کنم.


زمان انتشار: 23 مرداد 1391 - 08:26:13
نظرات
غ . ر . >19 آذر 1393 - 09:00:56
دكتر جون سلام موفق باسشيد . بنده همكلاسي 70 شما هستم و همكار فعلي
ایمیل:    سایت:
بدون نام >1 مرداد 1393 - 20:15:55
موفقیت شما را تبریک میگوییم شاد و پیروز باشید
ایمیل:    سایت:
دانشجوی فعلی شما‎ >13 اسفند 1392 - 16:40:18
خداوکیلی خیلی سرکلاس باحالید
ایمیل:    سایت:
محمد صالح ارزن کار >13 آبان 1391 - 04:27:15
سلام دکتر!! سال80 ورودی ادبیات پیام نور اوز بودم اون موقع فوق بودی از محضرت استفاده بردیم الانم که ارشد دانشگاه هرمزگانم با یکی از شاگردانت(زهرا خوشابی زاده گراشی)که در تصحیحی مظلوم خنجی مشارکت داشته سر کلاس استاد نوروزی هستیم ذکر خیرت می رود موفق باشی.
ایمیل:    سایت: arzankar.blogfa.com
مدیریت سایت خبری جویم  >23 شهريور 1391 - 11:16:00
با سلام و عرض ادب به جناب آقای دکتر کاظم رحیمی نژاد ابنجانب هم به نوبه خودم تبریک عرض می نمایم و موفقیت شما را در تمام مراحل زندگی از خداوند منان خواستارم.
ایمیل:    سایت: juyomnews.ir
مریم صف آرا >5 شهريور 1391 - 12:39:58
با سلام و ادب و عرض تبریک و خسته نباشید....
ایمیل:    سایت:
عارف رفیعی >27 مرداد 1391 - 10:57:17
با عرض تبریک فراوان واقعاً خبر خوشحال کننده ای بود اما امیدوارم این موفقیت باعث نشود شما صرفاً یکسره به شغل و تخصص به ظاهر اصلی خودتان روی بیاورید!
ایمیل:    سایت: khour.ir/rafiei
صمد کامجو >26 مرداد 1391 - 19:14:37
با سلام ودرود به دکتر آقا رحیمی نژاد تبریک صمیمانه مارا پذیرا باشید . موفقیت روز افزون وسالم بودن وسربلند ی شما از خداوند منان خواستاریم .خدا قوت
ایمیل:    سایت:
دانش آموز شما >24 مرداد 1391 - 05:41:05
با سلام به دکتر، مبارک باشه
ایمیل:    سایت:
مجید حجتی >24 مرداد 1391 - 02:43:24
سلام آقای دکتر. مبارک باشه انشالله.... امیدوارم به واسطه ی دوستی با شما کمی با شعر و ادبیات دوستی کنم و لااقل شعر خوانی را بیاموزم!
ایمیل:    سایت:
پسر دهه شصتی >24 مرداد 1391 - 00:40:03
به نام خدا با سلام من با دیدگاههای سیاسی شما اصلا موافق نیستم اما قلم شما رو خیلی میپسندم و دوست دارم شما بیشتر یه آدم ادبی باشید تا سیاسی... من قبلا تو منوی"ارتباط با ما"این سایت براتون نظر گذاشته بودم و گفته بودم نثر شما اینقدر ساده و صمیمی و روان هست که منو یاد هوشنگ مرادی کرمانی میندازه...اگه قدر خودتون رو بدونید میتونید یه مرادی کرمانی دیگه باشید... نثر صمیمی شما مثل اون زمانهایی که تو وبلاگ سابقتون خاطره تعریف میکردید...هنوز هم با خاطره ترسوندن پیرمردها از ته دل میخندم...یا اون خاطره ای که تو بچگیتون تو مراسم تشییع جنازه یه شهید شرکت کرده بودید(میشه دوباره این خاطره رو بذارید؟خیلی لذت بردم از خوندنش و فوق العاده بود)... بهر حال تبریگ میگم اما ارزش شما خیلی بیشتر از این حرفهاست... گرچه منو نمیشناسید اما منتظر جوابتون هستم... موفق باشید یا علی(ع) مدد
رحیمی نژاد: با سپاس از حسن نظر شما. بنده یک معلم ساده ام از سیاست متنفرم ولی چون  از ظلم بدم می آید و ناخودآگاه در برابر هر ستمی می ایستم
ایمیل:    سایت:
فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید: - به حروف بزرگ و کوچک توجه شود:



دیگر خبرها
یادداشت کوتاه
کوچه جنی

محرم که می‌شد روی زمین بند نبودیم. اسبی انگار ما را برمی‌داشت و می‌برد تا ظهر عاشورا هر جاخواست پیاده‌مان کند. اسبی که سفید باید باشد با یال خونین آنطور که می‌گفتند.
امامزاده با شکوه‌تر می‌شد. مردها احترام برانگیزتر می‌شدند وما مردتر می‌شدیم درجدال برای برداشتن علم‌های سنگین و حسرت از ناتوانی برداشتن بیرق.
حوالی دو -سه نیمه شب که دسته‌ی محله‌ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می‌شد و سینه زنی خاتمه می‌یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می‌شد که نمی‌دانم چرا...؟ می‌رفتیم توی ساباتهای تاریک یا پشت برکه‌ی محله قایم می‌شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته‌ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می‌پریدیم جلوشان و زهره‌شان را می‌ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش‌های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می‌کردیم.
بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی‌دهد. نقشه‌ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم. در محله‌ی ما کوچه‌ی بن‌بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه‌ی مخروبه‌ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است. پیرزنی ماهی یک بار به آن مخروبه سر می‌زد. پیرزن صورتش پیچیده بود. با کسی سخن نمی‌گفت. فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه‌های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته‌ی حیاط.شب که می‌شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو. اگر از آن جا می‌گذشتی و تصادفاسرت را برمی‌گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی. بی گمان در آن شب‌ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي‌گرفتند با دیدن آن صحنه.
این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها برویم توی کوچه قایم شویم. نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه. دو متر ی داخل شدیم. دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می‌ترسیدیم. دم پایی هامان را در آوردیم و توی دستمان کردیم. نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم. آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم. بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. صدای" بابام بابام"ی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده‌اند و صدای دیگری که می گفت جن نبودند" پتور "بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.

 -   

درباره ما  |  ارتباط با ما  |  فرهنگ و هنر  |  سیاست  |  اجتماعی  |  مقالات ادبی  |  شعرها  |  کتاب ها  |  مصاحبه ها  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬