امروز 06 اسفند 1396  , 09 جمادی الثانی 1439  , 2018 February 25
 
کد مطلب: 15
زمان انتشار: 13 اسفند 1390 - 13:36:49
بازدید از این مطلب: 3824
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند...

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند...

اجتماعی >  -
از مهرماه 1389 که وبلاگم را رها کردم و عهد کردم به زودی با سایتی به دوستانم سلام کنم، قریب به یک سال و نیم می گذرد. در این مدت نه اینکه از دوستان دور باشم ولی کمی رها تر گذشته به خبرنویسی و برای مردم نویسی مشغول بودم و هستم. حاصل کار سایتی است که پربازدید ترین سایت خبری تحلیلی جنوب کشور است. صحبت نو. این سایت با همکاری نزدیک حدود سی تن از همراهانم راه اندازی شد و در ادامه تعداد همکارانم به بیش از دویست و شصت نویسنده و خبرنگار رسید. امروز که این مطلب را می نویسم بیش از 14800بازدید از این سایت خبری شده و قاعدتا باید خوشحال باشم. اما به گمانم من کارم را در این دو سال در آن حیطه کرده ام و حالا وقت آن رسیده است که باز هم خودم باشم. یعنی معلمی که شعر و مقاله ادبی می نویسد و غم فرهنگ را بیش از غم های دیگر دارد. این را نوشتم تا خبر داده باشم که من برگشته ام به خانه. اگر هیچ جا پیدایم نکردید من اینجام
 - 


زمان انتشار: 13 اسفند 1390 - 13:36:49
نظرات
Natasha >24 آبان 1391 - 19:49:24
Your asnwer shows real intelligence.
فرخنده صدیق >6 ارديبهشت 1391 - 14:29:20
سلامی چو بوی خوش آشنایی.... چقدر از پس سال ها خاطره، پیداکردن دوستی که از بسیاری جهات، هنوز هم بی بدیل و منحصر بفرده، غیر منتظره و شیرینه.دکتر هنوز هم از خاطرات فراموش نشدنی اردوی دانشجوییمون به کیش و لطف ویژه شما و آقا قدرت در دوره آموزشی سربازیش صحبت می کنه.اما از همه بیشتر خاطره ی شبی رو که تو خوابگاه دانشگاه شهیدبهشتی تهران ،‌گوش هاس خسته ش رو به شنیدن آوای دلنشین تارتون دعوت کردین به یاد میاره و از لطف و صفای مثال زدنی تون می گه که البته به اعتقاد من یه صفت عمومی در وجود تمام لاری هاییه که من تا حالا باهاشون برخورد داشتم. از این که در فضای مجازی پیداتون کردم خوش حالم ،‌هرچند هیچ نوع گپ و گفتی رو به لحظات دلنشین گفتگوهای علمی انجمن ادبیمون در فضای خواستنی و بی نظیر دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز ترجیح نمی دم.اگه شماره تماستون رو برام ایمیل کنین خیلی ممنون میشم. به خانواده گرامی بسیار سلام و عرض ادب برسونین.
وحید رمضانی >18 فروردين 1391 - 14:49:31
فراموش شدنی نیستند آنان که با خط مهر بر قلب همه حک شده اند ....
ایمیل: vahid.ramezani2002@gmail.com   سایت:
مریم صف آرا >9 فروردين 1391 - 17:09:21
سلام، اگر چه که اینجا خیلی شلوغ است اما گام بزرگی ست ، در ضمن یاد وبلاگتان هم به خیر...
ایمیل:    سایت:
حسن علی زاده >21 اسفند 1390 - 19:08:33
مدتی می آمدیم، نبودید، می رفتیم؛ خوشحالیم که می آییم و هستید.
ایمیل:    سایت:
فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید: - به حروف بزرگ و کوچک توجه شود:



دیگر خبرها
یادداشت کوتاه
کوچه جنی

محرم که می‌شد روی زمین بند نبودیم. اسبی انگار ما را برمی‌داشت و می‌برد تا ظهر عاشورا هر جاخواست پیاده‌مان کند. اسبی که سفید باید باشد با یال خونین آنطور که می‌گفتند.
امامزاده با شکوه‌تر می‌شد. مردها احترام برانگیزتر می‌شدند وما مردتر می‌شدیم درجدال برای برداشتن علم‌های سنگین و حسرت از ناتوانی برداشتن بیرق.
حوالی دو -سه نیمه شب که دسته‌ی محله‌ی پاقلعه وارد خانه عبد المولی می‌شد و سینه زنی خاتمه می‌یافت شیطنتی در وجود من و غلام بیدار می‌شد که نمی‌دانم چرا...؟ می‌رفتیم توی ساباتهای تاریک یا پشت برکه‌ی محله قایم می‌شدیم ـمنتظر پیرمردهای خسته‌ی عزادار سیدالشهدا-همین که میرسیدند می‌پریدیم جلوشان و زهره‌شان را می‌ترکاندیم بعد هم پیش از آنکه فحش‌های چارواداری شان را بشنویم مثل جن فرار می‌کردیم.
بعد از چند شب هر دو متوجه شدیم این روش دیگر جواب نمی‌دهد. نقشه‌ای کشیدم و قرار شد اجرایش کنیم. در محله‌ی ما کوچه‌ی بن‌بست باریک و بلندی بود که در انتهایش  خانه‌ی مخروبه‌ای با دری شکسته قرار داشت. اهالی معتقد بودند آن خانه جنی است. پیرزنی ماهی یک بار به آن مخروبه سر می‌زد. پیرزن صورتش پیچیده بود. با کسی سخن نمی‌گفت. فقط میرفت توی خانه نیم ساعتی بعد هم راهش را می‌گرفت و می‌رفت. یک بار که توپمان افتاده بود توی خانه رفتم دیدم خانه پر از گربه است گربه‌های جوراجور همه جا بودند حتی وسط حوض شکسته‌ی حیاط.شب که می‌شد کوچه موصوف وهمی داشت که نگو. اگر از آن جا می‌گذشتی و تصادفاسرت را برمی‌گرداندی برق دهها چشم گربه را در تاریکی میدیدی. بی گمان در آن شب‌ها ی تاریک حتی مردها هم دلشوره مي‌گرفتند با دیدن آن صحنه.
این سابقه مر ا بر آن داشت که از غلام بخواهم یک باربرای استقبال از پیرمردها برویم توی کوچه قایم شویم. نیمه شب یکی از شبهای دهه ی اول محرم پس از ختم سینه زنی با ترس رفتیم توی کوچه. دو متر ی داخل شدیم. دست یکدیگر را گرفته بودیم و به شدت می‌ترسیدیم. دم پایی هامان را در آوردیم و توی دستمان کردیم. نقشه این بود که به محض نزدیک شدن طعمه از کوچه بیرون بپریم و بدون هیچ سرو صدایی در جهت مخالف آنها بدویم. آمدند و پریدیم بیرون وبی اعتنا به آنها بدون هیچ سر و صدایی به سرعت دویدیم. بیچاره پیرمردها هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. صدای" بابام بابام"ی شنیدم که صبح معلوم شد حاج ممد زمین خورده‌اند و صدای دیگری که می گفت جن نبودند" پتور "بودند پای شان را دیدم مثل پای آدمی زاد نبود .......خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.

 -   

درباره ما  |  ارتباط با ما  |  فرهنگ و هنر  |  سیاست  |  اجتماعی  |  مقالات ادبی  |  شعرها  |  کتاب ها  |  مصاحبه ها  |  آمار بازدیدکنندگان |  جستجو  |  فید مطالب

استفاده از کلیه مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.

طراح : شرکت گذرگاه وارثان لارستان‬